داستان...

دختر با ناامیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد

کاملا از او ناامید شده بود .از کسی که آنقدر دوستش داشت و فکر می کرد

که او هم دوستش دارد.ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت

دختر را تنها گذاشت .از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود

همه به عیادتش اومده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود

که همه از آن وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود

حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان بخ خودش گفته بود که شاید

پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش

یا سک.ت بود یا وابهای بی سر و ته . که خود دختر هم به احمقانه بودن

آنها اعتراف داشت...تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد

او را ببیند .به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش

که هر روز به عیادتش اومده  بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق

دوست داشتن بود .دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد

زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود

ولی دختر متوجه نشد چون دختر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود

دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که آدمهایی

غریبه پیدا می شه  که کلیه اش را مجانی اهدا می کنه بدون اینکه

حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده که دختر برای تشکر

به پیشش برود . یا پسر خاله اش با آن همه احساس و ابراز محبت

و آنوقت او عاشق بی احساس ترین آدم شده بود

در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود . خونهایی را

که از پهلویش ی امد را پاک می کرد و سر همچنان سر قولی که به خودش داده بود

پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند

20.gif02.gif20.gif

43z4c43.jpg

دلم گرفته 02.gif

/ 28 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد ( دفتر خاکستری )

به منم سر بزن خيلی خيلی خوشحالم می کنی . منتظرم ها ... دير نکنی . شاد و آسمونی باشی و همیشه خندون

نيلونا

سلام خوبی؟؟ وب قشنگی داری واقعا زيباست خوشحال ميشم به من سر بزنی خواستی باهم تبادل لينک کنيم موافقی

:.: لب خاموش :.:

سلام داشت چایی خوری یادم میرفت یادم میرفت که هنوز چایخونه هایی هستن که چاییشون مثل دلشون داغ باشه و پر از انرژی حرارت .. اما نمی دونم من چرا پاهام یاری نمی داد که سری به این قهوه خونه مش نازنین بزنم .. جالبه که آدم از يکی گله کنه که چرا دلت گرفته .. بعد بياد ببينه طرف واسه خودش هم نوشته دلم گرفته.. عطر نان بياور هوای اينجا به رنج و گرسنگی خو گرفته کفشهايت را هم بدوز خدا را چه ديدی شايد شايد بهار هم به بيراهه ما بيايد .:|:. قاصدک کاش نگويی که خبر يادت نيست ... .:|:.

شايان

salaaam salaaaaam man dobare upidam agar wagt dary biya sar bezan khoshhal misham mowafag bashi

sara

Nazi

... خنجر برام بيارين من از تبار دردم عمريه بی طلوعم ...

مريم

داستان فوق العاده ای بود

رکسانا

خیلی زیبا و دلنشین نوشتی احسنت *****هـردم از عـمـــــــــر ي رود نفسي*********************** *****چـون نگـه مي کنم نمانده بسي************************ ***************اي که پـنـجاه رفت و در خـوابي*************** ***************مــــــگـر اين پـنـــج روزه در يابي*************** ************************خجل آنكس كه رفت وكارنساخت***** ************************کوس رحـــلت زدند و بار نساخت*****

A

salam abji Eydet Mobarak Sali por az shadi o masserato shadkami baraye shoma va khonevadeye mohtarameton arezomandam ayyam bekam

هادی

منم تنهايی رو برا سکوتش دوست دارم