فرشته...

فرشته

نیمه روز سرد و زمستانی در اتاق تنگ و تاریک گوشه ای خلوت و دنج ..

دستی خسته و روحی مهربان می نویسد از کسی می نویسد که خود را مادر شکست ها می دانست.

به ظاهر مهربان چهره ای جوگندمی در دهکده  زندگی می کرد.

 با روسری آبی رنگی که به سر داشت دربین مزرعه نشسته بود و به خودش فکر می کرد .به شکست ها به موفقیتهایش .

با خودش صحبت می کرد ...

آن روز را بیاد می اورد که در کلیسای عشق درس محبت را گوش می کرد. فرشته عشق همیشه در

کنارش بود و او را تحسین می کرد .تا او بود دخترک سر مست و خوشحال بود .یک روز صبح که مثل

بقیه روزها از خواب بیدار شد و به طرف بیرون رفت گنجشک ها به هم سلام می کردند .پروانه ها به

دورش می چرخیدند  اما به سرعت به طرف کلیسا رفت و کتاب محبتش را باز کرد و شروع کرد به

خواندنش اما هر چه منتظر ماند خبری از فرشته نبود ...در حین خواندن برگشت  و با چشمان آبیش

که اشک در آنها حلقه زده بود .

کت های چوبی کلیسا را نگاه می کرد .ناگهان چشمانش را بهم زد و دوباره باز کرد دقتش را بیشتر

 کرد .

خیره شد باور نمی کرد

 ....

فرشته محبتش  کسی که شوق خواندن کتاب محبت را برای دخترک به وجود آورده بود

در کنار دیگری امروز کتاب محبت را می خواند

دلش شکست

قلب کوچکش به شدت لرزید

فکر می کرد که این فرشته نجات او از شکستهایش است اما نمی دانست که او خود هم دل کوچک

دخترک رامی شکند .

 دخترک به خانه برگشت و در میان مزرعه نشست و باز به فکر فرو رفت اما هنوز امیدوار بود که فرشته به دیدارش می آید

او در انتظار فرشته و ما در انتظار تمام شدن داستان ...

نازنین دست از نوشتن برداشت محزون و ناراحت قلم را در کنار دفتر گذاشت و سخت به فکر فرو رفت .

                                                         08.gif02.gif08.gif

2v3hbb5.jpg

 

/ 26 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
SaRaH

اين گل تقديم به تو . به ما هم سر بزنيد . آبجی up کردم. _________***__*_**** ___________ ____________**__**_____* __________ ___________***_*__*_____* _________ __________****_____**___****** ____ _________*****______**_*______** __ ________*****_______**________*_** ________*****_______*_______* _____ ________******_____*_______* ______ _________******____*______* _______ __________********_______* ________ __***_________**______** __________ *******__________** _______________ _*******_________* ________________ __******_________*_* ______________ ____**___*_______** _______________ ___________*_____*__* _____________ _______****_*___* _________________ _____******__*_** _________________ ____*******___** __________________ ____*****______* __________________ ____**_________* __________________ _____*

باران

سلام. من خيلی دير اومدم،ببخشید ولی تو مثل همیشه قشنگ نوشتی

باران

یابان در تنهایی خود غرق است و نگاه منتظرش بر رهگذریست که نادانی به او جرأت داده است تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد خانه در تنهایی خود غرق است و حضور ره نوردی را می نگرد که گامهایش لحظه ای سکوت سنگین خانه را شکسته است آسمان در تنهایی خود غرق است و گذار پرنده ای را می خواهد که بال افشان آغوش فروبسته او را بگشاید و من در تنهایی خودم غرقم و به روزی می اندیشم که دیگر نباشم

O.H.l

سلام دوست عزیزم ....... شرمنده که دیر اومدم و نتونستم بیام پیشت . بزار به حساب گرفتاری ... من آپم و منتظر قدمهای سبزت هستم راستی (pinisilin2000) هک شد از این به بعد با solarex_3165 در خدمتت هستم

مولا

سلام نازنين خانوم تنها خوبی ممنونم از حضور سبزت می خوام در باره نوشته هات فضولی کنم تو زيبا می نويسی تو اين شکی نيست ولی من احساس می کنم مطالعه شما هم مثل من کم باشه بيا به هم قول بديم جدی باشيم کتاب بخونيم مطالعه کنيم از تاريخ اسطوره فلسفه و همه چيز سر در بياريم تا بتونيم يه شاعر يا نويسنده خوب باشيم من که فعلا دارم رو تاريخ و اسطوره کار می کنم تو هم اگه دوست داری بيا به هم قول بديم که بخونيم سر در بياريم تا بتونيم خوب بنويسيم بيا قول بده موفق باشيم جاری باشيم يه جا نمونيم مرداب نباشيم نگنديم پيروز باشی

پديده ى نو ظهور (مهشيد)

سلام آبجي به ديدارم بيا هر شب در اين تنهايي تنها و تاريك و خدا مانند دلم تنگ است بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند شبم را روز كن در زير سرپوش سياهيها دلم تنگ است بيا بنگر چه غمگين و غريبانه در اين ايوان سرپوشيده واين تالاب مالامال دلي خوش كرده ام با اين پرستو ها و ماهيها و آن تالاب مهتابي و آن نيلوفر آبي شب افتادست من تنها و تاريكم و در ايوان و در تالاب من ديريست كه در خوابند پرستوها و ماهيها و آن نيلوفر آبي بيا أي مهربان با من بيا اي يار مهتابي... موفق و شاد باشي

*** مريم ***

سلام نازنین جان کجایی؟؟؟ کم پیدایی؟؟؟ شب یلدا بر شما مبارک بهترینها رو براتون ارزو دارم من به روزم خوشحال میشم بیاید

ShErViN

سکوت فریاد هزاران درد است در وسعت انتهای دریا ...........و تو بی انتهاترین فریادی که در سکوت من نشسته ای خيلی جالبه

اتنا

سلام چطوری اپ جالبی بود خوب ديگه بيايی ها بابای

SANA & MASOUD

تو اين دنيای نا مرد يه دختر نابينا بود که يه دوس پسر داشت. دختره دوس پسر شو خيلی دوس داشت بهش ميگفت اگه يه جفت چشم داشتم و ميتونستم ببينمت تا ابد باهات ميموندم. تا اينکه يه روز يکی پيدا شد که چشا شو بده به دختره دختره وقتی تونست ببينه ديد که دوس پسرش هم نا بيناست ناراحت شد و گفت برو ديگه نميخوامت. پسره وقتی داشت ميرفت لبخند تلخی زد و گفت مواظب چشمام باش.